یه مدتی به دلایلی کارمو ول کردم و خونه نشین شده بودم .البته بعد از حمله ی کوچیکی که داشتم حسابی تنبل شدم .
خلاصه کلام بعد از ارسال مدارکم به صندوق پستی باهام تماس گرفتن و گفتن از بین افرادی انتخاب شدم و برم برای تست فنی.
مرحله تست فنی هم قبول شدم٬باز تماس گرفتن که بیا مصاحبه(هفت خوان رستم هست).
اونم چه مصاحبه ااااااااااااااای! از مصاحبه های این جوری متنفرم
.
پدرت چه کاره هست؟
پدربررگ٬ پدریت چه کاره بوده؟
پدر٬ پدر بزرگ٬ پدریت چه کاره بوده؟
پدربزرگ٬ مادریت چه کاره بوده؟
پدر٬ پدر بزرگ٬ مادریت چه کاره بوده؟
اسم دبستانت چی بوده؟
اسم راهنمائی و...
آدرسشون کجاست؟
ویه مشت سوال های چرت دیگه٬که میخواست باهاشون منو محک بزنه.
آخه من نمیدونم اینکه پدر پدر بزرگ مادری من چه کاره بوده یا من کجا دبستان رفتم٬ چه ربطی به اونا یا حتی خود من برای کارم داره؟!!!
دو ساعت تموم سوال و جواب میکرد ٬دهنم کف کرد .
بعضی وقتا هم جوابایی میدادم٬ که بی اختیار میزد زیر خنده (بس که از سوالاش حرسم میگرفت)
مثل:
آقاهه:حواس پرتی؟
من:در مورد بعضی چیزا آره.
آقاهه:مثلا چی؟
من:غذا رو که به من بسپرن٬ حتما سوخته تحویل میگیرن.
یک نمونش همین امروز بود.
آقاهه:پس شما تو کارتون آدم حواس پرتی هستین؟
من:نه ٬به هیچ وجه .من تو کار خودم دقیقم .اگه اون غذا رو خودم بپزم امکان نداره که بسوزه ولی غذای بقیه رو میسوزونم.
آقاهه:آهااااااااا
شما اگه ازدواج کنید کارتون رو ول میکنی؟
من:نه.
آقاهه:یعنی شرط میکنی؟
من:بله
آقاهه: اگه قبول نکرد چی ؟اگه شرایطش خیلی خوب بود و فقط خواست که کار نکنید٬ چی؟ اگه خواست زمان کارتون کم بشه٬ چی؟و...
من:حالا کی خواست ازدواج کنه؟
آقاهه:نکنه میخواین تارک دنیا بشین.
من:اگه با ازدواج نکردن کسی تارک میشه ٬پس چه همه تارک دنیا داریم.
خلاصه این قدر از خودم خل و چل بازی در آوردم که نگو و نپرس.آخرش که میخواستم از اتاق بیام بیرون بهم گفت:شما خیلی آدم رک و با صداقتی هستین.
ولی من با و لونچ آویزون اومدم بیرون٬ چون با اون حرفایی که من زدم(که این جا نگفتم) امکان نداره قبولم کنن.
وقتی اومدم بیرون خندم گرفته بود و یاد دوستام افتادم که همیشه بهم میگن جودی ابوت.فکر کردم بازم این جودی بودنم کار دستم داد .
ولی اشتباه نکنین !
همین جودی بودنم باعث شد از بین همه اونا از من خوشش بیاد و من انتخاب بشم.
الان به مدت یک هفته هست در روزنامه ... (به دلایل امنیتی اسمشو نمیگم) که معروفترین روزنامه مشهد و کل استان هست شروع به کار کردم.این هفته تایم کاریم زمان اداری بود البته بدون تعطیلی ولی هفته بعد مجبورم از ٣۰ : ٧ صبح تا ٣۰ : ٧ بعد از ظهر کار کنم( ۱٢ساعت کامل)که فکر میکنم برای من یه جور خودکشی هست. فقط همین یه هفته این جوری هست ٬ ولی مجبورم این یه هفته صدام در نیاد تا قرارداد ببندم.
راستش تو همین هفت ساعت و نیمی که الان میرم موندم و جنازه خونه بر میگردم.
میدونم برای من خستگی خوب نیست و حقیقتا مثل گذشته توان جسمی ندارم. اما من میخوام ام اس رو شکست بدم
ونمیخوام قبول کنم که من نمیتونم.چون میتونم.
برام دعا کنید که بتونم از پس کارم بر بیام .
پیوست:با عرض شرمندگی از کلیه دوستان برای مدتی نمیتونم به و بلاگاشون سر بزنم. بهم حق بدین چون ۱٢ساعت کاردر روز دیگه هیچ فرصتی برای من باقی نمی ذاره.حتی همین الان هم که ٣۰ : ٧ ساعت میرم وقت نکردم به وب لاگ دوستان عزیزم که منو شرمنده کردن برم.
به خاطر کمبود وقت مجبور شدم همه مطالب رو تو یک پست بذارم .