تبليغاتX
ام اس و دو دل عاشق

سلام، به وب لاگ ام اس و دو دل عاشق خوش اومدید.مريم هستم،لیسانس گرافیک،ساکن مشهد،تو روزنامه کار میکنم از سال 82 مبتلا به بیماری ام اس شدم.20 اسفند 86 ازدواج کردم و بعد از 7 ماه همسرم علیرضا بیمار شد و بعد متوجه شدیم که اون هم ام اس داره!!! اين يه اتفاق بد براي من و البته يه اتفاق نادر در جهان بود.بعد از این هردومون تو این وب لاگ می نویسیم.عکس سمت راست علیرضا هست و کناریش منم.




 

 

____________________
صفحه نخست

پست الكترونيك

آرشيو مطالب

مهر 1388

شهریور 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

خرداد 1387

دی 1386

آذر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

شهریور 1385

مرداد 1385

تیر 1385

خرداد 1385

اردیبهشت 1385

فروردین 1385

اسفند 1384

بهمن 1384

____________________
مطالب اخير

ام اس و ازدواج

به خاطر مرجان

سلامتی تاج سر ...

به امید ظهور

اطلاعیه

جاودانگی

لذت سپاس

نظر سنجی برای اسم جدید بلاگ

Under Construction بلاگ در حال باز سازی است

اعلامیه (پست موقت)

____________________
پیوند ها

سجاد
(
كوير ام اس(نسيم
ممد و سلطان بانو
دنيز جون
(
جوجو با ام اس (نازمهر
ام اس خاموش(ماندانا
سلام ام اس (آرام(
قاصدك هاي نقره اي
(
طولاني ترين شب(سير
من و آقامون و ام اس
(ام اس و يه دنيا حرف(ندا
بانو77
عاصي
(
ني ني جون(مژگان
پرستو
(زندگي يعني...(الهام
مرجان
(
بانوي فرورديني(مريم
مادر سپيد
(
عشق و عرفان(سيد امير
من و ام اس (ويولت)
(
ام . اس در گذر زمان (سعيد
شهلا
مدوسا
شبنم
(
فانوسك خاموش(سحر
گلبرگ آبي
فرشته
منا
آرا
(
روزانه هاي من(فاطمه
بادسوار
(
حرف دل(تنها
فهيمه
حسن بايرام
آشنايي با يك معلول قطع نخاع
مهـ ــرزاديـ ــوونه
خانم نويسنده
وب نوشته
قهوه
سالاد زندگي
مردي به هزار غم گرفتارم
سراپا اميد
ستاره
optimist
علي

 

 
آمار وبلاگ

افراد آنلاين:

تعداد بازديدها:

 
 
 

پنجشنبه سی ام شهریور 1385

مشتری های چشم چرون....

 

سلام .من برگشتم .

خیلی وقته میخوام بیام آپ کنم ولی نشد.

چشمتون روز بدنبینه یه سرماخوردگی بدی خورده بودم (تب و لرز٬گلو درد وآب ریزش بینی هم که نگو مثل آبشار  ...)خدارو شکر رو به بهبودی هستم.

تمام هفته کارم خیلی زیاده و وقت نمیکنم آپ کنم٬ دلم به روز جمعه که تعطیلم خوشه که اونم با زدن این آمپولهای آونکس٬ کوفتم میشه.هنوز بعد از چند ماه بدنم به این آمپولها عادت نکرده و هر پنجشنبه که آمپول میزنم٬ تا دو روزتب میکنم و استخوان درد میشم.

دکترم گفت:ممکنه تا موقعی که این دارو رو استفاده میکنم٬ همین عوارض رو برام داشته باشه.

البته چون میدونم بعضی از خواننده های وب لاگم کسائی هستن که متاسفانه تازه ام اس گرفتن.اصلا نترسند٬برای هر کسی یه جور عوارضی داره.برای بعضی ها هم هیچ عوارضی نداره.

از اونجایی که من علاوه هستم ٬همه عوارض آونکس رو به طور ثابت دارم.

 

 

 

این پست رو آقایونی که زود رگ غیرتشون میزنه بالا نخونن .

با عرض معذرت از کلیه خوانندگان مذکر٬ولی این یک حقیقت در مورد جنس خودتون هست .

انواع مشتری های چشم چرون روزنامه:

25 ساله =کلی سوال الکی میپرسه٬چایی نخورده پسرخاله میشه و باهات شوخی میکنه.

45 ساله=عکس یه گربه رو صفحه مانیتورم گذاشتم.میگه بپا این پیشیه نخورتت.

70 ساله =تو قسمت پذیرش نشسته٬ از اتاق بیرون میرم ٬ همچین از بالا تا پائین و پائین تا بالا براندازت میکنه میرم که انگار تا حالا آدمیزاد ندیده.

80 ساله=خیلی فوضول و پرو!!! (یه پیرمرد مرتب٬تر تمیز و اتو کشیده ودریغ از یه تار مو مشکی رو سرش و یکی از مشتری های ثابت روزنامه هست.)

-اسم؟قد؟وزن؟تحصیلات؟

من:جوابشو میدم.

-ماشاا... متناسبی٬ قد و وزنت خوبه.

دستشو میزاره رو انگشترم می پرسه ازدواج کردی؟

من:نه٬یکم بهش رو میدادم دستشو میذاشت رو دستم .زود دستمو عقب کشیدم.

اسم کوچیکت چیه خانم ...؟

من:مریم.

- خوب مریم جون همون ...

(به خاطر سن و سالش هر چی پرسید جواب دادم٬ ولی یکم که گذشت دیدم نه بابا این از اون 25 ساله هاشم بدتره)

خلاصه کلام اینکه مشتری هایی که میان یکی از یکی بد چشم ترن.

برای همین چشم خوردم و مریض شدم.

 مثل این بچه دماغو ها شدم و از جعبه دستمال کاغذی دل نمیکنم.

دعا کنید این آب بینی من بند بیاد وگرنه حتما به خاطر خرید دستمال کاغذی ورشکست خواهیم شد.

اینم نقاشی مریم با دماغ آویزون شده.

حالتون بهم خورد.اشکال نداره مگه از من نمیخواین حتما در مورد پستم نقاشی بکشم.

 

پینوشت:این عکس رو امیر  چرک نویس  آدرسشو داده برین ببینین حالتون بهم بخوره

پرسیده با من نسبتی نداره؟

                                                          

 
 

جمعه هفدهم شهریور 1385

قصه ناموسی

 

مامان و بابای توپولو و پوپولی(دختر دائی هام) به عروسی رفته بودن و این دوتا خوشمزه رو خونه ما گذاشته بودن.

پوپولی که دو سالشه و خیلی وقت نیست حرف افتاده٬ تمام مدت موقع نگاه کردن سریال نرگس٬خوشلا باید بلقصن(خوشگلا باید برقصن) میخوند و توپولو(سه سال ونیمشه) تو گوش من ویز ویز میکرد و هی میگفت :مریم جون اینو برام میخری؟اونو برام میخری؟

ساعت۱ شب بود و هنوز دائیم دنبالشون نیومده بود.پوپولی هم خسته شده بود ٬بهانه میگرفت و زد به گریه.

منم که ساعت ٨شب خسته از سر کار برگشته بودم و اصلا حال و حوصله نداشتم مجبور به چه کارائی که نشدم.

تو بغلم گرفتمش و انواع شکلکاو صداهارو در اوردم .اونم دقیقا مثل من همون شکلکا و صداهارو در می آورد.نمیدونین قیافش وقتی لپاشو باد میکرد و میخواست ادای منو در بیاره چقدر خنده دار میشد٬و به حدی جدی این ادا و شکلکارو در میاورد که می مردم از خنده ولی خودش با جدیت تمام و یکمی همراه با اخم کارشو ادامه میداد.

من که دیگه نمیتونستم از خستگی بشینم ٬به پوپولی گفتم:بیا بخوابیم و برات قصه کدو قلقله زن رو تعریف کنم.

یکی بود و یکی نبود ...

...کلاغه به خونش نرسید .

پوپولی:بازم کدو قلقلی میخوام.

من مجبور به گفتن دوباره قصه شدم و برای بار سوم هم خواستار کدو قلقلی شد و من حواله مامانم کردمش.(خصوصیت عجیب بچه ها٬ از یه چیزی که خوششون میاد  دوست دارن هزار بار تکرار بشه)

مامان: یکی بود و یکی نبود ...      

(تااین قسمت)   - کدو قلقله زن اینجا ندیدی پیرزن؟     - کدو قلقله زن مادرته ٬خواهرته...

من:وا مامان جون چرا قصه رو ناموسی میکنی؟

مامان:فراموش کرده بودم یه چیزی سر هم کردم و گفتم.

 

 

 
 

پنجشنبه نهم شهریور 1385

جودی به تولد می رود

 

ساعت ٣خسته و مونده از سر کار برگشتم خونه٬غذا خوردم.رفتم بیرون مقوا خریدم٬ جعبه برای کادو تولد سارا دوستم درست کردم٬حمام رفتم٬ یکمی خوشگلان کردم و یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه سارا.

میتونم بگم از خستگی دیگه جونی واسم باقی نمونده بود.ولی مگه من از رو می رم٬اینقدر شلوغ کردم که دو بار سرم گیج رفت .آخه یکی نیست بگه بچه بشین سر جات.

بس که شیطونی کردم یکی از دوستای سارا بهم گفت:خیلی باحالی ٬اخلاقت کپ جودی اوبوته٬فقط کافیه موهاتم دو تا ببافی٬ میشی خودش.

حقم داشت بهم بگه جودی.آخه تو اون چمع تیتیش و عصا قورت داده تنها کسی که شیطونی میکرد و کلاس نمی ذاشت من بودم.

 

اینم یه نمونه از رانندگی مشهدی ها که همه ازش مینالن:

طرف اینقدر غرق در صحبت با موبایلش بود که چراغ قرمز رو رد کرد ٬اون طرف چهارراه ایستاد ٬چراغ که سبز شد راه افتاد و رفت.