دوست

 

بزرگ و بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

 

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود.

و پلک هاش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد.

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند.

 

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد.

و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد.

همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

همیشه رشته صحبت را

به چفت آب گره می زد.

برای ما٬یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم.

 

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.

 

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.

 

 

                                                             

پیوست:و فرشته فرود آمد و ترانه ای خواند تا انسان را به بلندای عشق برکشد٬ غدیر پر از بانگ نوشانوش شد و محمد خطبه خواند به نام علی...

و معرفت آغاز شد٬عید غدیر مبارک.

نامه سینووکسی

 

این ایمیل رو از طرف مدیر شرکت سیناژن دریافت کردم :
 
مريم عزيز
وبلاگ تو را ديدم و قبلا" هم ساير همكاران يادداشت هاي تو را به من نشان داده بودند. من دكتر هاله حامدي فر مدير شركت سينا‍‍ژن هستم. 34 سال سن دارم، داروساز هستم و تخصصم در كنترل و تضمين كيفيت داروهاي بيولوژيك است. نه به خاطر اينكه سينووكس مصرف مي كني، نه بخاطر اينكه دوبار توي وبلاگت برامون نوشتي بخاطر اينهمه درك عميق و موشكافانه موضوع و شجاعت بيان حقيقت به دوستانت افتخار مي كنم كه هموطنت هستم. نامه قبلي هم كه دريافت كردي يكي از مديران توليد سينووكس برات فرستاده بود و اصلا" هم سركاري نبود. ما به عشق كسب رضايت شماها، به دلخوشي يه لبخند رضايت روي لبهاتون 4-5 ساله كه تمام زندگيمون رو روي پروژه سينووكس گذاشتيم. همه حرفهات درسته سينووكس داروي جديدي نيست همون كپي آونكسه. بعضي ها اين كار ما رو دوست نداشتند كه من نمي خوام دليلش رو بگم اما ما تمام ملاحظات كيفي رو در نظر گرفتيم، در هر بار توليد ده ها آزمايش مختلف انجام مي دهيم ولي بعضي ها غرض داشتند . اينكه بي مدرك و دليل راجع به سينووكس و ما چي كفتند مهم نيست ما به عشق كسي اين كار رو شروع كرديم كه هواي ما رو داره اما گله منديم كه بعضي ها بخاطر منافع شخصي يا بخاطر اينكه از اسم سينووكس خوششون نمي آمد بيماراي ام اس رو توي استرس گذاشتند و خودتون خوب مي دونيد كه استرس اثر مستقيم روي حمله داره. به هر حال ما يه كلوپ بيماران ام اس راه انداختيم و داريم عضو مي گيريم و فرم هاي عضويت از هفته ديگه به انجمن هاي ام اس و داروخانه هايي كه سينووكس دارند داده مي شه. دلمون به سلامتي و خوشحالي شما ها خوشه. هروقت دلتون خواست مي تونيد با من تماس بگيريد.........۰۲۱۴۴   
از خداوند براي تو و همه دوستات سلامتي آرزو مي كنم
خوشحال باشيد و بيماري ام اس رو جدي نگيريد، بهش رو ندهيد، دارو هايتان را مصرف كنيد اما نگذاريد ام اس در زندگيتان فضولي كند
قربانت هاله
 
قبلا هم یه ایمیل دیگه از طرف آقای... دریافت کرده بودم ولی چون جوابی نگرفتم فکر کردم سر کاری بود. (حتما ایمیلم به دستشون نرسیده)

بس که این آدمهای الاف و بی جنبه ایمیلهای مسخره برام میفرستند.مثل نمونه های زیادی از انرژی درمانی و داروی گیاهی و...

 

منتظر جواب ایمیلم بودم.چون با وجود اون همه شایعه در مورد دارو سینووکس نیاز به تائید از جانب شخص متخصصی بودم.که برام یه جور دلگرمی بود.

هر دفعه که میرفتم کلینیک ویژه ام اس و شایعاتی رو که دوستان ام اسیم برام  تعریف میکردن و حتی رزیدنت کلینیک هم به من توصیه میکرد که آونکس بزنم٬یه جورایی تو دلم خالی میشد.

ولی از ماه دوم که داخل بسته سینووکس یه کاتالوگ کوچیک گذاشتند و یه سری توضیحات در مورد دارو نوشته بودند٬سوالها و شکیات من برطرف شد.

حتی خودم تو کلینیک از زبان یکی از بیماران که ادعا میکرد دکترش همون دکتر من هست٬ شنیدم که میگفت:

دکتر...گفته به هیچ وجه سینووکس نزنم.

به دکتر گفتم آونکس الان خیلی گرون شده!!

دکتر گفته:سلامتیت از پول مهمتر هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چند روز بعد پیش دکترم رفتم و این دارو رو تائید کرد و گفت اکثریت ازین دارو راضی هستن و همون سینووکس رو بزن.

دیدم عجب آدم های دروغگویی پیدا میشن .از زبون دکتر هم دروغ میگن.یک کلاغ ...هزاران نه بیشتررررررررر کلاغ میکنن اینا.

 

تنها چیزی که میتونم به خانم هاله...بگم این هست که از زحماتشون به خاطر کمک به هموطنان بیمار ام اسی تشکر کنم و امیدوارم روزی برسه که بتونن درمان واقعی ام اس رو کشف کنند.با آرزوی موفقیت روزافزون برای خودشون و همکارانشون.

 

پیوست:بعد از این هر کی خواست بهم ایمیل بزنه به این آدرسmsvayedeletanha@gmail.com ایمیل بزنه.اون ایمیلم غیر قابل کنترل شده.

بازی

 

منم از طرف چند نفر به بازی شب یلدا دعوت شدم و ازاونجایی که تا شب کریسمس تمدید شد٬ منم تا این موقع تمدیدیش میکنم ومینویسم.

1_خواهرم سارا از من دو سال و نیم بزرگتره٬مامانم میگه وقتی من دو ساله بودم عین خیالم نبود که من وسارا رو پیش کسی بزاره و جایی بره.

ولی سارا کافی بود که مامانم جلو چشمش نباشه٬ آی میزد به گریه .

یک بار مامانم من و سارا رو گذاشت خونه همسایه و رفت.منم رفتم به خواهرم گفتم:سارا گیه(گریه)کن مامان رفت.

 

2_در 18 سالگی٬دوران کاردانی(بیرجند)یک سرپرست برامون آوردند که خیلی غیر قابل تحمل بود.

یک میز نور تو سالن داشتیم که اتصالی داشت و تا به برق می زدیم فیوز بالا می پرید و برقها قطع میشد.

سرپرست بیچاره هم ده نفرو با خودش میبرد پشت محوطه حیاط که فیوز رو بالا بزنه ٬خداییش هم ترسناک بود.

هنوز برنگشته بود مجددا برقها قطع می شد.

نیم ساعت بعد از آخرین باری که برق قطع شد٬با دوستم اومدیم تو سالن دیدیم هیچکس نیست.دوستم مسوول زدن پریز به برق شد و منم دو عدد ترقه ازونایی که صدای بدی داره رو انداختم تو و سالن ودوتائیمون  دویدیم تو اتاق.                                                               .

نمیدونین این ترقه ها چه بو و چه صدایی کردو تو اون تاریکی چه بلبشویی تو خوابگاه پبا شد.

بعضی وقتها هم شامش رو میداد ما براش از سلف بگیریم ٬میخواستیم تو غذاش قرص مسهل کننده بریزیم٬ که متاسفانه همون روز به خاطر اذیت های شب گذشته کلی برای یکی از دوستام گریه کرده بود  و ننه من غریبن بازی در آورده بود ٬ما هم دلمون واسش سوخت و اینکارو نکردیم.

ولی شبایی که نوبت اون بود از اتاق کناری که بالای اتاق اون بود٬ساعت دو نصفه شب ترقه میانداختم پایین.                                                                                        .

 

3_تو سن 20 سالگی٬دوره کارشناسی(تهران) آخر شب نهار روز فردا که سر کار بودم رو درست میکردم و بیشتر وقتها غذای من میسوخت و به خاطر دودی که بلند میشد آژیر خطر به صدا در میومد.سرپرست دیگه عادت کرده بود و میدونست که غذای من سوخته.

همچنان اگه غذایی به من سپرده بشه٬سوخته تحویل گرفته خواهد شد.                          .

 

4_تو خوابگاه هر موقع برای مدت طولانی غیب و ناپدید می شدم ٬ دوستام میدونستن کجا پیدام کنن!

رو پشت بوم یا آخر محوطه خوابگاه که هیچ کس نیست.

با همون لباس های تو خونه ایم یه چادر گل منگلی میانداختم سرم و جیم میشدم ٬میرفتم انتهای محوطه. جایی که اکثر بچه ها میگفتن جن داره و میترسیدن برن (یه ساختمون نیمه کاره هم اونجا بود) ٬روی زمین دراز می کشیدم و آسمون  و ستاره ها رو نگاه میکردم.یه بار که کاملا تو حال خودم بودم دیدم صدای پیشت پیشت کردن میاد٬   یکم دور و برم رو نگاه کردم دیدم یه پسره اومده بالای دیوار و کافیه بپره پایین .هیچکی هم اونجا نیست به دادم برسه٬سریع چادرمو انداختم سرم و به حالت دو ماراتون فرار کردم.                     .

 

5_تو خوابگاه در جواد رقصیدن آوازه و شهرت خاصی داشتم وهیچکی نمیتونست به خوبی من تا این حد جواد برقصه.                                                                               .

کافی بود تو اتاقی تولد باشه و من و دوستام دعوت باشیم .بعد از تولد تو اتاق خودمون کلی مراسم ادا در آوردن رقص بقیه با اغراق تمام رو اجرا میکردم.

خداییش بعضیهاشون  یه چیزی از جوادی هم اونورتر!!!خنده دار میرقصیدن.خدا منو ببخشه اینقدر ادا در آوردم.

یه بار تو اتاقمون مهمون داشتیم و کامپیوتر هم روشن بود ٬به یکی از آهنگای جمشید که رسید من و دوستم شروع کردیم به مسخره بازی و رقصیدن.

میدونین موقع رفتن بهم چی گفت!!!!

گفت:خیلی قشنگ میرقصی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد از اون تعریف تصمیم گرفتم همیشه جوادی برقصم.

6_خوب رسیدم به آخرین:.کلا آدم سر به هوایی هستم.نه به اون معنی که فکر کردین! عاشق آسمون و ماه و ستاره هام٬ موقع راه رفتن تا زمانی که ماه رو میبینم وپشت ساختمون قائم نشده نگاش میکینم و بارها پیش اومده که رفتم تو بغل شخصی که از روبه روم میومده.

فصل پاییز و زمستان رو دوست دارم.

میوه های خاص مثل:خرمالو٬کیوی٬ نارنگی ٬کن کوایت(یه میوه در شمال هست که شاید اکثریت نخورده باشید ولی حتما تو شمال مرباشو دیدین.مثل یه پرتقال خیلی کوچولو میمونه) و رو دوست دارم.

                                             

همچنان سینووکس میزنم

 

همچنان سینووکس میزنم و راضی هستم.

نمیدونم چرا بعضی از ملت ایران نسبت به دارو ایرانی ذهنیت بدی دارند.

من قبول دارم که بعضی از دارو های خارجی کیفیت بهتری داره٬ ولی نه اونهایی که کاملا کپی برداری شدند.

سینووکس هم یه داروی تازه کشف شده نیست و طبق گفته شرکت سیناژن شرایط تولید و کنترل کیفی دارو در تطابق کامل با استانداردهای سازمان دارو و غذای آمریکا و اتحادیه اروپا می باشدو کاملا مشابه نمونه های خارجی می باشد.

شرکت سیناژن ادعا داره که عوارض جانبی دارو سینووکس در بسیاری از موارد کمتر از نمونه های مشابه هست. (در مورد من صدق میکنه)

 

یه ایمیل رو خیلی وقت پیش ٬موقعی که پست سینووکس رو نوشتم از طرف شرکت سیناژن دریافت کردم. 

جواب هم دادم ولی خبری نشد٬فکر کنم سر کاری بود.

 

البته من کاملا به بیماری که دکترش بهش توصیه میکنه ٬همون  آمپول خارجی رو بزنه حق میدم که اعتمادی به این دارو نداشته باشه.

دکترم من گفت:اشتباه این شرکت این بوده که این دارو رو بدون معرفی به دکترها وارد بازار کرده .

و چند وقت پیش یه سمینار در تهران برگزار شده و قرار شده که دکترها از بیمارانشون راجب این دارو سوال کنند و آمار بگیرند و اگه جواب کاملا مثبت باشه تا چند وقت دیگه آونکس به طور کامل در بازارحذف خواهد شد.

نتایج به دست آمده تا حالا نشون داده بیمارن ام اسی که از این دارو استفاده میکنن راضی هستند به جز موارد اندکی که دچار حمله کوچک بودند.که این اتفاق زمان استفاده از آونکس هم بوجود میاد.

 قبلا بارها دیدم که دوستان ام اسی خودم با زدن آونکس حمله داشتن.آخه آونکس و هر دارو دیگه فقط 40% یا حتی کمتر ٬از وقوع حمله جلوگیری میکنه.

استرس بوجود آمده از عدم اطمینیان به دارو هم خودش میتونه یه دلیل حمله باشه.چون به عقیده من و اکثریت هیچ چیز بدتر از استرس و تلقینهای منفی برای یک بیمار ام اسی نیست.

 میدونین تو یه سری از کشورها هیچ درصدی از هزینه درمان بیماران ام اسی رو دولت نمیده .باید خدارو شکر کنیم که لازم نیست هزینه کامل دارو راخودمون بپردازیم.

من فکر میکنم اکثریت بیماران ام اسی توان پرداخت ماهی  ٣۰۰هزار تومان در ماه رو نداشته باشند.

خوب دیگه خیلی بالای منبر بودم٬ بیام پایین.

 

من شرمنده کلیه دوستان هستم ولی اصلا وقت نمیکنم آپ کنم.حتی بارها خواستم این وب لاگ رو برای مدتها تعطیل کنم.

کارم خیلی زیاد و تایم کاریم خیلی بد هست٬از ساعت سه بعد از ظهر تا ده و نیم شب.ساعت یازده خونه می رسم.

صبحها هم به علت خستگی تا یازده میخوابم.خلاصه اینکه دو حالت بیشتر ندارم:یا سر کار و یا خواب.

تومحل کارم از آچار فرانسه هم یه چیزی اونورترم.

تو این پنج ماهی که تو روزنامه مشغول به کار شدم:طراحی کردم ٬ زینک و فیلم گرفتم (در واحد لیتوگرافی دیجیتالCTP)٬ آرشیو نشریات درست کردم٬

فلش کار کردم٬ سایت قدیم رو کار کردم٬ و حالا هم صفحه آرائی و آپدیت کردن و چک کردن XML سایت جدید روزنامه.

همکاری که همزمان با من تو روزنامه اومد همچنان در واحد طراحی هست.ولی من یه پا زبلخان شدم .اینجا٬اونجا٬ همه جا.

و برای این که هندونه بدن زیر بغلم میگن:این نشون دهنده نیاز روزنامه به شما و تواناییهای شماست و این خیلی عالیه که این همه کار میتونید انجام بدید.

منم که آدم تنوع طلبی هستم و ازین قضیه جابجایی و کارهای متفاوت ناراحت نیستم.ولی واقعا کار روزنامه برای من خیلی سنگین هست مخصوصا تا همین چند روز پیش که تو واحدCTP(لیتوگرافی دیجیتال)کار میکردم.   

پیوست:از تایم کاریم نالیدم بدتر شد.از ۲:۴۵ تا ۱۱:۱۵ باید سر کار باشم.اضافه کاری اجباری

                                                                                                  .